شایانشایان، تا این لحظه: 13 سال و 11 ماه و 28 روز سن داره

عشق مامان و بابا شایان

تولد پسر کوچولوم

      سلام عزیز دل مامان   میخوام برات شروع کنم بگم که چجوری پاهای قشنگتو گذاشتی تو دنیا اره عزیزم نه ماه گذشت و تو کم کم اماده امدن شده بودی 28 مهر ساعت11 شب نشسته بودیم همگی شام میخوردیم همیشه هم تو عادت داشتی شام که میخوردم شروع میکردی به فوتبال بازی کردن   دست و پاهای قشنگ و کوچولوتو تکون میدادی اونشب هر چی مننظر شدم ازت خبری نشد  رو پهلو خوابیدم بازم جوابمو ندادی   چای و نبات خیلی دوست داشتی هر وقت که میخوردم هنوز از گلوم پایین نرفته تکونایی میخوردی که از روی دلم وا ضح و معلوم بود که داری تند تند دست و پا میزنی قشنگم اره گلم میخاستی بیای عشقم تو اینقد ...
8 اسفند 1391

تاپ برقی و کالسکه

شایانی امروز با بابا علی رفتیم یه تاپ برفی و  یه کالسکه مردونه برات خریدیم عزیزم دیگه کم کم هوا داره خوب  میشه من باید شما رو ببرم هوا خوری بابا با ماشین شرکت اومدو من هم خونه خاله فری بودم منو کالسکه شما رو برداشت و اومدیم خونه ایشالا از چند روز دیگه میبرمت بیرون عزیزم امیدوارم که بتونیم نیازهاتو پاسخگو باشیم عزیزم منو بابایی همه سعیمون رو میکنیم تا همه چی برای تو بهترین باشه عزیز دل   راستی دل بابا رو حسابی بردی وقتی از سر کار میاد لبخندایی بهش میزنی که دلشو میبری حسابی میشناسی و دل بردن رو هم کاملا یاد گرفتی عزیزم ...
8 اسفند 1391

واکس چهار ماهگی

اقا شایان اینقد وقت مامان و پر کردی که هر اتفاقی که  میافته رو با یه هفته دیرکرد مینوسم عزیزم ولی خوبه که بعضی موقع ها فرصت نوشتن میدی عزیزم 30 بهمن رفتیم با خاله فرناز واکسن 4 ماهگیتو زدیم عزیزم خواب بودی کلی باهات سروکله زدم تا بیدار شدی و خانم دکتر تا سوزن بهت زد یه جیغ بنفش کشیدی و در حد 15 ثانیه گریه کردی و دیگه اروم شدی اینقد که اقا و صبوری گل پسر مامان ولی وقتی اومدیم خونه چون جای امپولت درد میکرد خیلی گریه کردی مامانی من هم تا تونستم کمپرس سرد میکردم که تو کمتر اذیت بشی عزیزم از ساعت3 به بعد هم کمی تب کردی که با پاشویه و استامینافون کنترلش کردم نذاشتم تبت بالا بره عزیزم ولی تا فرداش هم هی تبت بالا ...
8 اسفند 1391

شروع غذای کمکی گل پسر

شایان جان امروز رفتیم پیش دکتر ناطقیان که وقتی شما رو وزن کرد وزنت 8 کیلو بود بهم گفت که از امروز یعنی پایان 4 ماهگیت غذای کمکیت رو شروع کنم من و بابایی هم خوشحال بودیم چون دیگه وقتی موقع غذا خوردن که میشد شما دادت میرفت هوا که چرا بهت غذا نمیدیم و عصبانی میشدی با لعاب برنجو اب سیب شروع کردیم گلم اتفاقا خیلی هم استقبال کردی عزیزم ...
8 اسفند 1391

شایان و کریسمس

عزیزم برا کریسمس دعوت شدیم خونه ازاده خانم اونا هر سال درخت کریسمس درست میکنن ماهم همه بند و بساط لهو و لعب رو برده بودیم و حسابی خوش گذشت اینم عکس شما با کلاه بابانوئل عزیزکم <a href="http://upload.tehran98.com/"><img src="http://upload.tehran98.com/img1/3bwqi2wgax0vzg6cqftf.jpg" border="0" alt="آپلود عکس" /></a> ...
8 اسفند 1391

سه تایی رفتیم هایپرمی(آغوشی)

آغوشی عزیزم پوشکت تموم شده بود و دندونت هم خیلی میخوارید مامانی اینا هم رفته بودن تئاتر ماسه تا تنها بودیم بابایی از سر کار که اومد گفت بریم هایپر می که برای شما پوشک بخریم برای اولین بار گذاشتمت تو اغوشی مامانی اینقد خوشت اومد اینقد اقا بودی و ساکت که همه نگاهت میکردن ...
24 بهمن 1391

91-11-20 یعنی سه ماه و 20 روزگیت اولین غلط عشق مامان

  عزیز دلم اولین غلطیدنت رو وقتی رو بالش خوابیده بود و فوضولی میکردی زدی منو بابایی تو اشپزخونه بودیم که وقتی اومدیم بیرون دیدیم داری کلی سعی میکنی که از رو بالش خودتو بندازی عزیزم بابایی هم سریع ازت فیلم گرفت که این لحظه قشنگ و داشته باشیم اره عزیزم غلط زدن رو یادگرفتی قربونت برم که دنیای مامانی ...
24 بهمن 1391

شایان و خانواده

  شایانی قبل اینکه به دنیا بیای دایی علی خیلی بهت ابراز علاقه میکرد پسرم ، همش میومد از روش شکم من تو رو بوس میکرد و باهات حرف میزد برا همین الان که میری بغلش کاملا اروم میشی و دایی کوچولوتو خوب میشناسی     دایی محمد شبا که  شما بیدار تشریف داشتین کارشون این بود که شما رو بغل میکردن و با هم میرقصیدن مامانی شما از حالا قرتی تشریف دارین زن دایی فریناز که طفلی دیگه از کت و کول افتاده اینقدر که تو رو با همه تو چادر گذاشته و تکون داده  بغل کرده و راه برده بزرگ شدی باید اینا رو جبران کنی پسرم   خاله فرناز  که بمیرم الهی تا وقتی امتحان داشت که هیچی حالا که امتحاناش تموم شده فقط با تو...
24 بهمن 1391

کارهای قشنگ شایان من تا چهار ماهگی

شایان جان پسرم  تو همه این مدت اینقدر سرم گرم تو بوده که نتونستم همه کارای جالبت رو روز به روز بنویسم و دیر شروع کردم ولی مامانی سعی میکنم که این چهار ماه رو برات بنویسم عزیزم تا تو بعدا بخونی و ببینی که چقدر جذاب و ماه بودی گلم تو این چند ماه از همه جالبتر این بود که شبا تا برات اهنگ لالایی نمیزاشتم نمیخوابیدی البته شب که نه صبح مامانی جالبتر اینکه از یک ماه و نیمگی عاشق این عروسکات بودی که دایی محمد و زن دایی برات خریده بودن وقتی روشنش میکردم با اون چشمای کوچولوت یه نگاهی با خنده به اینا میکردی که دل ما رو میبردی هنوز که هنوزه که چهار ماهت شده مامانی عاشق این اسباب بازیتی   عاشق پستونکت بودی مامانی خد...
22 بهمن 1391